على اكبر دهخدا
652
امثال و حكم ( فارسى )
چو فرمان دهنده بكژى شتافت * ز فرمانبران راستى رخ بتافت . حضرت اديب . چو فقر از در درون آيد برون شد عشق از روزن . دهخدا . چو قاضى دلش از هوا گشت دور * كند ديدهء ديو كجگوى كور . حضرت اديب . چو قالب تهى شد دل از جان پاك * چه بر فرش ديباچه بر روى خاك . ( سرافرازى . مرد چندان بود * كه گلدستهء عمر خندان بود . . . ) امير خسرو . چو قانع شدى سنگ وسيمت يكيست * ( شنيدم كه در روزگار قديم شدى سنگ در دست ابدال سيم * نپندارى اين حرف معقول نيست . . . ) سعدى . رجوع به : قناعت توانگر . . . ، شود . چو قسمت ازلى بيحضور ما كردند * گر اندكى نه بوفق رضاست خرده مگير . حافظ . رجوع به : بدست ما چو از اين حل و عقد . . . ، شود . چو قطره بر ژرف درياى برى * بديوانگى ماند اين داورى . نقل از تاريخ . جهانگشا . شايد بيت از فردوسى باشد . رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود . چو كارى برآيد بلطف و خوشى * چه حاجت بتندى و گردنكشى . چو كارى برآيد بىآرنگ و رنج * چه بايد ترا رنج و پردخت گنج . اسدى . چو كارى كه امروز بايدت كرد * بفردا نهد زو برآرند گرد . فردوسى . رجوع به : از امروز كارى . . . ، شود . چو كالا را بود جوينده بسيار * فزون گردد بدان ميل خريدار . جامى . نظير : بر سر بازار تيز كور بود مشترى . سنائى . چو كاوه پى ملك جانباز باش * مشو كبككوهى بجان باز باش حضرت اديب . چو كاهل شود مرد هنگام كار * از آن پس نيايد چنان روزگار . فردوسى . رجوع به : از امروز كارى . . . ، شود . چو كبكدرى باز مرغ است ليكن * خطر نيست با باز كبكدرى را . ناصر خسرو . چو كردار « 1 » با ناسپاسان كنى * همى خشتخام اندر آب افكنى . فردوسى . چو كرد خواهد مر بچه را مرشح شير * ز مرغزار نه از دشمنى كندش آوار . ابو حنيفه اسكافى . رجوع به : بمالش پدران است . . . ، شود . چو كردى با كلوخ انداز پيكار * سر خود را بنادانى شكستى . سعدى . رجوع به : پنجه با ساعد . . . ، شود . چو كردى درخت از پى ميوه پست * جز آن ميوه ديگر نيايد بدست . ( مبين كز
--> ( 1 ) رجوع به : ذيل صفحهء 56 شود .